چقدر سخته که عشقت روبروت باشه نتونی همصداش باشی
گرما بیداد میکند . بیداد
این روزها کارم شده که در اتاقم تنها بنشینم و ساعت ها فکر کنم و ماگ های قهوه رو خالی کنم .
* عنوان از یکی از آهنگ های محسن چاوشی
فرصتی بده به دستام بذار دستاتو بگیرم ؛عاشقونه
نگو ما با هم غریبیم ؛به من احساسی نداری؛ بی بهونه
پی نوشت : این شعر و امثال اون با حال و روز این روزای من شباهت عجیبی دارند
اینجا اهواز است . سه شنبه سی ام تیرماه یکهزار و سیصد و هشتاد وهشت . اینجا اهواز است ساعت 8 صبح با آن گرمای 60 ( یا شاید 70) درجه اهواز . به خانه دوستم نزدیک میشوم . تماس میگیرم و به او میگویم که منتظرش هستم . چند دقیقه بعد می آید . ظاهرش نشان میدهد که تازه از خواب بیدار شده . می آید و به سمت جایی که میخواستیم برویم پیاده حرکت میکنیم . کم کم غر زدن های دوستم شروع میشود و اعتراض میکند که چرا صبح به این زودی از خواب بیدارش کرده ام . هر چقدر هم به او میگویم که شب قبل خودش گفته ساعت 8 بیایم افاقه ای نمیکند . راه میرویم و حرف میزنیم. گاهی میخندیم گاهی از تاسف سری تکان میدهیم و گاهی .... کم کم کارم را انجام میدهم و قصد بازگشت میکنم . از دوستم خداحافظی میکنم و سوار تاکسی های چهارشیر میشوم . پشت چراغ قرمز ایستاده ایم . گرما بیداد میکند و دانه های عرق از پیشانی همه سرازیر است ولی من در آن حال و هوا به فکر فرو رفته ام و لبخند میزنم ! به این فکر میکنم که دوستانی دارم که در این گرما صبح زود از خواب بیدار میشود کارها و قرارهایش را بخاطر من کنسل میکند و بدون هیچ چشمداشتی به من کمک میکند. به این فکر میکنم که با تکیه به همین دوستان میتوان چه پیشرفتی را تجربه کرد . به این فکر میکنم که با داشتن این دوستان میتوان به همه آرزوها رسید . لبخند میزنم و از خدا ممنونم که همچین دوستانی به من داده . حالا تحمل گرما قدری ساده تر به نظر میرسد !
پ - نوشت : به دلیل همان تنبلی این پست با ۱۲ روز تاخیر نوشته شد .
مطلب ناوشته کم ندارم ولی حوصله نگارش آنها را ندارم .نمیدانم این بی حوصلگی از کجا می آید
میخوام آروم شم / تو نمیذاری
هر دو بی رحمن / عشق و بیزاری
گاهی لازم است برای اینکه قدر داشته هایمان را بیشتر دانیم مدتی از آنها دور باشیم
همیشه دوست داشتم که در اتاقم تخته وایت بردی داشته باشم تا احیانا جملات یا مطالب زیبا را روی آن بچسبانم که هر روز صبح از خواب که بیدار میشوم چشمم به آنها بیافتد و یادم بماند که چه میخواهم ولی دکوراسیون اتاق این اجازه را به من نمیداد هر چند هنوز هم به دنبال راهی برای انجام این کار هستم . و امروز این پست را از وبلاگ تجربه های آزادخواندم . فکر میکنید چه کردم ؟ از این پست یک بک گراند درست کردم و روی کامپیوترم گذاشتم تا هر وقت صفحه مانیتور را نگاه میکنم از خواندن این پست لذت ببرم . باور کنید این بهترین راه بود ! مهم نیست چند نفر بازدید کننده وبلاگ من باشند مهم این است که حتی اگر یک بازدید کننده هم داشته باشم او لذت خواندن این پست را از دست ندهد . پستی با این مضمون :